محمود سلطانی : کارشناس و مشاور امور محیط زیست

وبلاگ شخصی در بردارنده مقالات ، مطالب و اطلاعات حرفه ای در زمینه محیط زیست و منابع طبیعی

محمود سلطانی : کارشناس و مشاور امور محیط زیست

وبلاگ شخصی در بردارنده مقالات ، مطالب و اطلاعات حرفه ای در زمینه محیط زیست و منابع طبیعی

خوش به حال گرگها

اثر برگزیده و شایسته تقدیر جشنواره فرهنگی هنری محیط بان. تهران . خرداد ۱۴۰۳

خوش به حال گرگها


پارک ملی کلاه قاضی. مهر ماه سال 1380. روز پنج شنبة آخر ماه. نزدیک غروب. هوا کم کم داشت خنک میشد. صدای زوزة بادهای پاییزی در برخورد با صخرهها و ارتفاعات، تنها صدایی بود که در منطقه شنیده میشد. پس از چند ساعت گشت و بازرسی در منطقه، بساط مختصری را که داشتیم جمع کردیم و سوار شدیم که از منطقه خارج شویم. من بودم و یک نفر محیطبان راننده که از مرکز استان به منطقه آمده بودیم. هنوز از منطقه خارج نشده بودیم که در دوردست، سیاهی مردی را دیدم که در دامنة کوهی که روبرویمان بود در حال حرکت بود. از همکارم پرسیدم: 

ـ ببین، ببین. اونو میبینی؟ بریم ببینیم کیه.

ـ کی؟ کدام؟ 

نشانش دادم. او هم سوژه را دید. کسی بود که تقریباً با زاویة نود درجه نسبت به ما و از بیراهه در حال حرکت به سمت داخل منطقه بود. از دور آدمی مینمود با قامتی متوسط و لاغر با کولهای بر پشت. از همکارم خواستم راه را به سمت او کج کند. او هم از خدا خواسته. مثل بقیة همکاران سرش درد میکرد برای این جور کارها. انجام مأموریت گشت زنی در منطقه آن وقتی موفقیتآمیز و باحال است که متخلف یا شکارچی غیرمجاز بگیری. برخورد مقتدرانه با آنها، هم انجام وظیفه است، هم حس و حال خوبی به آدم میدهد.

با خود فکر کردم: «کی میتونه باشه؟ این موقع، غروب، تک و تنها، اینجا؟ شکارچیه؟ چرا تنها؟ احتمالاً از رفقایش عقب مونده. شایدم پیش قراول اونهاست.»

او را هدف قرار دادیم و زدیم به جاده. جاده که نه، همهاش ریگ و سنگ و چاله چوله. هر لحظه منتظر واکنش سوژه بودم. تغییر مسیری، استتاری، یا فرار. هر چند که معلوم بود در چنین شرایطی هیچ کاری نمیتواند انجام بدهد. هر چه به او نزدیکتر میشدیم کنجکاویمان بیشتر میشد. او هم حتماً ما را میدید اما عجیب این که هر چه به او نزدیک و نزدیکتر میشدیم کوچکترین تغییری در جهت یا آهنگ راه رفتنش مشاهده نمیشد. انگار نه انگار که دو تا آدم مسلح و مصمم، با اقتدار سوار بر یک ماشین دولتی با کلی تجهیزات مانند دوربین و بیسیم و فلان دارند بطرف او میروند تا نفسش را بگیرند. خیلی عجیب بود.

چند دقیقهای توی ماشین بالا و پایین پریدیم و سر و کلهمان را به سقف پاژن کوبیدیم تا توانستیم به او نزدیک شویم. با قدرت و ژست مخصوصی که معمولاً این جور مواقع بخود میگرفتیم کنارش توقف کردیم. از آنجا تا خارج منطقه و کنار جادة اصلی دو سه کیلومتری فاصله بود بدون هیچ راهی. او این فاصله را پیاده طی کرده بود. 

همانطور که توی ماشین و کنار راننده نشسته بودم شیشة ماشین را پایین کشیدم. خودش متوجه شد که با «من» طرف است. بندة خدا خودش آمد دم پنجرة ماشین سلام کرد. جوابش را دادم. همانی بود که حدس زده بودم. جوانی بیست و سه چهار ساله. با رفتاری خیلی طبیعی. از آرام هم آرامتر، بدون هیچ ترس یا تعجب یا دلهرهای. طفلک از نظر جثه هم، بقول بعضیها، عددی نبود که بخواهد بهتنهایی در اینحا دست به کار خلافی بزند. 

از او پرسیدم: 

ـ حالت خوبه؟ کی هستی؟ اینجا چکار میکنی؟

ـ کار خاصی ندارم. دارم میرم یه گوشه کناری امشب را اینجا باشم.

ـ میدونی اینجا کجاست؟

ـ بله. کلاه قاضی.

ـ منظورم اینه که میدونی اینجا منطقة حفاظت شده است و رفت و اومد در این منطقه . . . .

ـ بله. میدونم. تابلوهاشم دیدم.

ـ خب چرا اینجا را برای شب گذرونی انتخاب کردی؟

ـ من بازم اومدهام. خلوته. دنجه. زیباست، امنیت داره. 

همکار راننده گاهی زیر گوش من ندا میداد که: « دروغ میگه. این تنها نیست. ازش بپرسید با کی اومده؟ بعید نیست یه گروه شکارچی باشند.»    

از جوان پرسیدم:

ـ با چی اومدی؟ منظورم اینه که وسیلهت چیه؟ ماشین داری؟ کجا گذاشتی؟

ـ نه آقا. ماشینم کجا بود؟ پیادهام.

ـ مگه میشه؟ از کجا اومدی؟

ـ اصفهان.

ـ این همه راه را با چی اومدی؟

ـ ماشین پدرم. هر چند هفته یه بار که پدر و مادرم میخوان به دِهشون برن من با اونها میآم. اینجا، سر جاده پیاده میشم. فردا هم که برمیگردن من سرِ ساعت میرم سرِ جاده و سوار میشم و میریم. همین. 

همکارم زیر گوشم زمزمه کرد که: « باید کولهپشتیشو بریزیم بیرون.» 

از جوان پرسیدم:

ـ چکاره هستی؟

ـ دانشجو.

ـ دانشجوی چی؟ کجا؟

ـ آمار. دانشجوی آمارم. و عاشق طبیعت.

ـ کدوم دانشگاه؟

ـ صنعتی.

ـ مگه دانشگاه صنعتی رشتة آمار هم داره؟ 

ـ بله. اسمش صنعتیه ولی حتی دانشکده کشاورزی هم داره.

ـ اسم چند تا از استادات را میگی؟

ـ دکتر فلان و دکتر بهمان و . . . 

پس از چند سؤال و جواب دیگر برایم محرز شد که این جوان واقعاً ریگی در کفش ندارد. از علاقمندان به طبیعت است. از او پرسیدم:

ـ شب کجا میمونی؟

آدرس نقطهای را داد که همکارم میشناخت. ادامه دادم: 

ـ حتماً میدونی که اینجا گرگ هم داره، زیاد.

ـ بعله. بیابونه دیگه. حتماً داره.

ـ تا حالا ندیدی؟

ـ نه. آهو و گوسفند وحشی و روباه دیدهام اما گرگ، نه. 

ـ (با لحن ملایم و شوخی) نمیترسی که گرگها نصف شب بریزند روی سرت و یه لقمهات کنند؟

حالت و جوابی را که این جوان داد هرگز از یاد نخواهم برد. با لبخندی دو تا دستش را به علامت تسلیم و ابراز محبت روی سینهاش چسبانید و گفت: 

ـ اگه با خوردن من طبیعت بهتر حفظ میشه و قسمت من توی شکم گرگهاست بذارید بیاند مرا بخورند. نوش جونشون. 

هاج و واج ماندم. با شنیدن این جواب نمیدانم چرا آن لحظه بهاحترام او از ماشین پیاده نشدم تا بر چهرة آرام و دوست داشتنیاش بوسه بزنم. یعنی میدانم چرا این کار را نکردم، چون واقعاً ذهنم یکباره قفل شده بود. 

همت و علاقه و انتخابش را ستودم. به او یادآوری کردم که شبها اینجا خیلی سرد خواهد شد. گفت که لباس گرم و پوشش کافی و خوراکی همراه دارد. به او گفتم:

ـ ما از محیطزیست هستیم و مأمور حفاظت از اینجا. اگر کمکی یا چیزی لازم داری بگو.

ـ بله میدونم. نه چیزی نمیخوام. ممنون.   

جانانه برایش آرزوی تندرستی و موفقیت کردم. بعد هم اسم خودم را گفتم و از او خواستم اگر دوست دارد به جمع دوستداران طبیعت و محیطزیست بپیوندد یک روز به ادارة ما و پیش من بیاید تا برایش کارت همیاری محیطزیست صادر کنیم. تشکر کرد و بعد هم خداحافظی. 

با این که هیچ نشانهای از شکارچی و متخلف بودن در چهرة آن جوان ندیده بودم همکار راننده در حال حرکت همچنان بطور مستقیم و یا در لفافه سعی میکرد به من بفهماند که آن جوانک نقشهای در سر داشته و با رفتار و حرفهای خودش ما را بقول خودش پیچانده است. ولکن ماجرا هم نبود. بعد از چندین سال همکار بودن او را خوب میشناختم. 

آن زمان بعضی محیطبانان وقتی انجام مأموریت با یکی از مدیران یا مقامات مافوق خود نصیبشان میشد برای نشان دادن احساس مسؤلیت و علاقمندی خود از هیچ کوششی فروگذار نمیکردند. واقعاً از خودشان مایه میگذاشتند بخصوص در رویارویی با متخلفانی که در مناطق دیده میشدند. آنها گاهی حتی صورت متخلفانی را که بعدها معلوم میشد تخلفی نکردند با دستان خود نوازش میکردند. این همکار محترم هم میخواست ابراز احساس مسؤلیت شدید خود را هر طور شده به من بفهماند در حالی که نیازی به این کار نبود. جواب این رفتارش را هم داشتم ولی آن لحظه رو نکردم تا چند دقیقه بعد. 

پیش از این که از منطقه حارج شویم از او خواستم یکبار دیگر سری بزنیم به پاسگاه محیطبانی که تقریباً سر راهمان بود. در آنجا خوش و بشی با همکاران کردیم. برای احتیاط، موضوع حضور آن جوان در منطقه را هم به اطلاع آنها رساندم تا بقول معروف گوشی دستشان باشد. بدین ترتیب و غیرمستقیم خاطر همکار محترم راننده را جمع کردم که نگران عواقب کار نباشد.    

یکی دو ساعتی از شب گذشته بود که در راه و در حال برگشت از مأموریت بودیم. یک ساعتی طول میکشید تا به اصفهان برسیم. به همکارم گفتم:

ـ حتماً تا حالا کلمة غبطه به گوشَت خورده؟

ـ غبطه؟ نه والله. چی هست؟ 

ـ آهان. حتماً شنیدی ولی یادت نیست. غبطه، جنبة مثبت حسودیه. حسودی یعنی این که تو نداشته باشی تا من داشته باشم. غبطه یعنی این که ای کاش همون چیزی، مالی یا صفتی را که تو داری من هم داشتم، یا داشته باشم. هر چقدر حسودی صفت ناخوشآیند و آزاردهندهایه، غبطه بد نیست، شاید خوب هم باشد.

ـ میدونم که یه منظوری دارید که اینا گفتید. من اگه بعد از چندین سال شما را نشناسم که وای. خب حالا بفرمایید.

ـ بله. دقیقا.ً منظورم اینه که دارم با خودم فکر میکنم که ای کاش، ای کاش روح و روان و همت من هم مث این جوونه بود.

ـ هنوز تو فکر اونید؟ مث اینکه حسابی ازش خوشتون اومده. حالا بذارید ببینیم میآد اداره برا کارت همیاری یا نه.

ـ راستش این آدمی که من دیدم احتیاج به کارت همیاری نداره. یه همیار واقعی بینام و نشونه. مگه ندیدی وقتی بهش گفتم گرگها یه لقمهات میکنند چکار کرد؟! دو تا دستش را با خلوص تمام گذاشت روی سینهاش و گفت بیان منو بخورند. بهنظر من کارت همیاری این جوون توی همون جایی بود که دستاشو گذاشت. توی سینهاش. توی دلش. الآن ما توی استان چندین نفر داریم که اومدن کارت همیاری گرفتن اما هیچ، انگار نه انگار. بقول قدیمیها گرد از دیوار میریزه اما از اونهاهیچ. اما اون طرف قضیه این که، حتماً آدمهایی هم هستند که واقعاً دلشون برا محیطزیست یا طبیعت میسوزه اما نه کارت همیاری دارند نه ما اونها را میشناسیم. بهنظر من یکیشون همین پسره. من اگه دل برای محیطزیست میسوزونم، خب حقوق و مزایای این کار را هم میگیرم. اما دیدی که این جوون با چه علاقهای قید دیدن فک و فامیلشو زده بود تا امشب و فردا را در دل طبیعت بگذرونه اونم توی این شرایط سخت. این آدم، میتونست یه جوون منحرف و مافنگی و خلافکار باشه. اما خودش گفت که عاشق طبیعته. ما باید قدر اینها را بدونیم و اگه بتونیم زیادشون کنیم.

ـ خدا کنه همینطور باشه که شما میگید.

ـ من مطمنم که این جوون اندک فکر خطا یا خلافی هم توی وجودش نبود، اگر هم بود پاک پاک شد. البته اگه رفتار ما درست بوده باشه.

ـ خدا کنه.

ـ یه چیز دیگه.

ـ بفرمایید

ـ البته شوخیه. داشتم با خودم فکر میکردم که خوش به حال گرگهای منطقه که امشب یه همچین طعمة آماده و عاشقی مهمونشونه. کاش میشد بهشون تقلب میرسوندیم که برند سراغش و شکمی از عزا در بیارن. هرچند گرگهای عزیز، عشق و حالی را که در تعقیب و گرفتن و دریدن طعمة خود میکنند با طعمة آماده و تعارفی نمیکنند. فکر کنم از مهمونی خوششون نیاد. بهرحال خدا کنه اتفاقی برا این جوون نیفته.

ـ خدا کنه.

ـ آقا، من که همین روزها دارم بازنشست میشم. تو را خدا، شماها که هستید هوای این مناطق و اینجور آدمها را داشته باشین.

ـ امید بخدا. شما هم ما را دعا کنید.

آن مأموریت به پایان رسید. آن جوان هم به ما مراجعه نکرد. مهمتر از همه این بود که پس از آن، و تا چندین ماه بعد، خوشبختانه گزارش تخلفی از منطقة کلاه قاضی نداشتیم و گرنه . . . .  


23/5/2582





نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد